پرنیان ...

نرگس

یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤


نمی دونم تو زندگیم چند بار پیش اومده که از کسی هدیه گرفته باشم.

هدیه های بزرگ و کوچیک؛ قشنگ و بیادموندنی


اما به جرات می تونم بگم که بهترین و قشنگترين هدیه ی عمرم رو نرگس به من داد.

دوست عزیزی نزدیکتر از خواهر؛ براستی نزدیک تر از خواهر


روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم و حوصله ای برای مسخره بازیهای

به اصطلاح جش عقد نداشتم؛

 جالبه جشن عقدی که یک ماه پیش انجام شده بود.

حکایت سازیه که صداش فردا در میآد.

سنگینی لباس کلافه ام کرده بود. وقتی تو آرایشگاه برای بار آخرخودم رو دیدم به

تصویرم تو آیینه دهن کجی کردم؛ وای که چقدر حرص خورده بودم.

برنامه هام یکی یکی خراب میشد.

تاج اشتباه؛ لباس عروس بلند که توش شبیه بچه هایی شده بودم که لباس

مامانشون رو پوشیدن؛ تازه دستبندم هم تو دقیقه نود پاره شد.


دلم می خواست بشینم کف زمین و موهامو بکنم. می دونم که همه ی این حرفا

ممکنه مسخره به نظر بیاد اما وقتی تو این شرایط گیر کنی باور کن مث من عصبانی وکلافه می شی.

فیلمبرداری تو باغ هم به علت تاخير شاداماد به تاریکی خورد و کنسل شد.

بعد از نقش بازی کردن جلوی دوربين و ادا شکلک های الکی درآوردن می خواستيم

برگرديم خونه که تازه اقوام و بستگان يادشون افتاد بايد ما رو مشايعت بفرمايند.

کلی کنار ميدون منتظر رسيدن بدرقه کنندگان گرامی شديم.

تنها حضور و حرفای فريد بود که آرومم می کرد؛

بيچاره سر اونم کم بلا نيومده بود. طفلی داشت تو

کت و شلوار اشتباهی که پوشيده بود خفه می شد.

وضعيت خنده داری بود. هردومون بی حوصله بوديم.

درست تو اين شرايط نرگس اومد؛ اومد و با حضورش بهترين هديه ی اون شب و تمام

شبهای زندگيم رو بهم داد.

تا امروز فرصتی پيش نيومد که از مهربونی و لطفش تشکر کنم؛ بهش بگم که

نرگسم؛ خوب می دونم چقدر برات سخت بود اما اومدی و با اومدنت اون شب يکی

از قشنگترين شبهای عمرم شد.

ازت سپاسگزارم

 
  لینک مطلب

 

سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

به عشق در زدنهات

به آهنگ قدمهات

به گرمی نفسهات

منو محتاج کردی

به روبرو نشستن

به گوش دادن به حرفات

نگاه کردن به چشمات

منو محتاج کردی

به واژه های تازه تو شعر هر ترانه

به شعری عاشقانه

منو محتاج کردی

از آن روزی که ای عشق

تو در قلبم نشستی

به عشقی عاشقانه

منو محتاج کردی

 

می رفتم رو به چشمه می ديدم که سرابه

می رفتم سوی بختم می ديدم خوابه خوابه

به هرکس که می گفتم که چه می دونی تو از عشق؟

می ديدم که سوالم هميشه بی جوابه؛

برای دل سپردن ما که غرق نيازيم

کمک کن تاب عشق و تو اين دنيا بسازيم

ميون اهل اجساس دلم در جستجو بود

مث تو پيدا کردن برام يک آرزو بود

 

 

 
  لینک مطلب

 

پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

 

به زودی خواهم آمد با يه دنيا حرف...

 
  لینک مطلب

يک قدم تا ما شدن...

شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده ها ت

زير آفتاب داغ بوسه هات

اي زلال پاك

 جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو

 
اي هميشه خوب

اي هميشه آشنا

هر طرف كه مي كنم نگاه

تا همه كرانه هاي دور

عطر و خنده و ترانه مي كند شنا

در ميان بازوان تو

ماهي هميشه تشنه ام

اي زلال تابناك

یك نفس اگر مرا به حال خود رها كني

ماهي تو جان سپرده روي خاك

 

خوشا صبحي كه چون از خواب خيزم


 به آغوش تو از بستر گريزم

 
 گشايم در به رويت شادمانه


 رخت بوسم ، به پايت گل بريزم

 


 
  لینک مطلب

عاشقانه ها

دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

تقديم به بهترينم

 

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده


اي به روي چشم من گسترده خويش
شادیم بخشيده از اندوه پيش


همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها

با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست

اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم


درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن

 
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها


در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن

 
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها


آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

 
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان


از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت

 


 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو


در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه


اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده


گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته


آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم


آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب


آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر


عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست


عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد


 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم

 
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات

 
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم


آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم


آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي


اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟


اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟


اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار


اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب

 
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من

 
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته

 
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

 

 
  لینک مطلب

لينك دوستان
رتبه وبلاگ در گوگل